تبلیغات
سرگرمی - مصاحبه با غضنفر
 
سرگرمی
امیدوارم كه خوشتون بیاد
سه شنبه 22 فروردین 1391 :: نویسنده : امیرعلی افراسیابی

«به نام خدا»

 

و در این جا مصاحبه ای با یکی از دوست داشتنی ترین کاراکتر جوک ها، یعنی غضنفر داریم!

 

PR Microphone

 

خبرنگاران بعد از سال ها جست و جو نتوانستند غضنفر دوست داشتنی مارا پیدا کنند تا با او مصاحبه ای داشته باشند.

ان ها همه ی شهر های ایران را مورد بررسی قرار دادند ولی باز هم نتوانستند.

بعضی ها هم فکر میکنند غضنفر یک فرد تخیلی است و فقط در جوک ها و لطیفه ها وجود دارد.

روزی از همین روزها  ما به دنبال غضنفر نرفتیم؛بلکه او برای بازدید به وبلاگ ما آمد.

تا متوجه شدیم کسی در وبلاگ ماست،برای او پیام تشکر دادیم.

او هم در نظرها به صورت خصوصی پیامی داد و خلاصه بعد از مشاهده ی ایمیل او ،در مسنجر با او چت کردیم.

polling.gif مصاحبه:

سروش میرزائیان:درود بر شما جناب غضنفر.

غضنفر:هان؟

سروش میرزائیان:نگویید هان بگوید جان!

غضنفر:اهان!

سروش میرزائیان

میتونین خودتونو معرفی کنید؟

غضنفر:هان!مو غض نفر هستُم معروف به غظنفر.متولد 1298 ملادی...

از بچگی سعی کردُم  بِخندُم ولی دندونُم یگی بود.

هر وقت از جلو جن ها رد میشُدم جن ها مگفتند :یا بسم ا..ه ان که بود دگه؟

با همه لج بُدُم...چون همیشه توی اون چشمه ی آب تمیزم، دستشویی میکردند

 و من ان ها ره میزدم...

سروش میرزائیان:e....شما همان غضنفر معروف هستید...؟

غضنفر:بعدشم...

سروش میرزائیان:بله بله...درسته...اجازه بدید من از طرف اطرافیان چند سوال 

داشتم.

1.شما همان غضنفر معروف هستید؟

غضنفر:اره!از کجا گرفتی؟

سروش میرزائیان:حدس زدم(....واقعا هر کسی میفهمه....ظاهرا بنده خدا

واقعا این طوریه)

2.شما در کجا متولد شدید؟چه روزی؟

غضنفر:تو بیمارستان-روز تعطیل.

سروش میرزائیان:بله-سالتونو که گفتید..خوب

غضنفر: حالا من بوپورسم:تو چند شنبه به جهان اومدی؟

سروش میرزائیان:جمعه

غنفر:خال نبند دادا خودم مودونوم جمعه ها تعطیله...

سروش میرزائیان:کجا میشینین؟

غضنفر:روی صندلی...

سروش میرزائیان:کجا زندگی میکنید؟

غضنفر:توی خونم.توی یک اتاق چوبی که روی درش نوشتم wc

سروش میرزائیان:حالا لازم نیست همه ی نکاتو ذکر کنید ولی چرا wc?

غضنفر:مخفف welcome هست...

سروش میرزائیان:بله بله...راستی!شندیم الاغتونو کشتین.

..من از جانب بعضی دوستان تسلیت عرض میکنم.

غضنفر:فکر نمیکردم خرم این هوا فامیل برداشته...

به جاش از تهران کفتر گرفتم .اسمشونو گذاشتم چماق و دماغ.تازه با هم حرف 

میزنند:

چماق : بق بق بقووو 

دماغ : بق بق بقووو؟؟؟؟
 
چماغ : پ ن پ قوقولی قوقو !

 

سروش میرزائیان:؟!؟!؟!!!@$%^&*&)(؟|

 

 

 

غضنفر: راستی!تازگی از مکه اومدم...واسه قربانی گوسفنده چاقو نبود خفه 

اش کردم...

سروش میرزائیان:خوش گذشت؟چه طور بود؟

غضنفر:خیلی سنگ خوردم.ولی بالاخره تونستم ببوسمش...

سروش میرزائیان:e....

غضنفر:تازه وقتی توی هواپیما که اخرش نشسته بود،این قدر فکر کردم تا

تونستم یک چیزی کشف کنم:افرادی که عمر بیشتری دارند، دیرتر میمیرند!


 سروش میرزائیان:؟!؟!؟!!!@$%^&*&)(؟

&%^$^^%&☺♠♣4♠↨X☺3☻♦☼♠!!!!!به من چه که اخرش نشستی!!!!این چیزای الکی رو حذف کن عزیز!!

سروش میرزائیان:آیا شما به کشور دیگری رفتید؟

غضنفر:اره...چین!تازه ماهی یک بار میرم!

سروش میرزائیان:اوه بله ...اگه راست میگید یک دونه از خیابوناشو بگید!

غضنفر:فکر کنم شهید بروسلی....

سروش میرزائیان:بله بله...

سروش میرزائیان:میتونید برای ما خاطراتی از دوران زندگی خود تعریف کنید؟

اخه میگویند داستان هاتون خیلی شیرینه...

راستی راستی!!یادم رفت بپرسم.جسارت نباشه ولی شما همسر دارید؟

غضنفر:بله...زیادشم هست...از شیر مرغش تا..........جون آدمیزادش...

سروش میرزائیان:جان؟همسر؟

غضنفر:یادش به خیر...مامانم میگفت خودتو به اون راه نزن...خودمو زدم به کوچة 

علی چپ، گم شدم!

سروش میرزائیان:هوووو.میگم همسر دارین یا نه؟

غضنفر:همستر؟یادش به خیر خواهرم همسترشو...

سروش میرزائیان:همسر!زن!

غضنفر:آها...از چین زن گرفتم...

سروش میرزائیان:اهان بله...

غضنفر:ولی بدیش این بود که همیشه خوابش میومد!

سروش میرزائیان:(بد...بدبخت چشماش بادومی بوده!!!)

الان هنوز در کنار هم هستید؟

غضنفر:نه اخه...یک اس ام اس بهش دادم و بعد دیگه ندیدمش:"مهم نیست که

قشنگ نیستی...مهم اینه که مهم نیستی..."

 سروش میرزئیان:

خوب !حالا خاطراتتونو بگید!

غضنفر:اخ یادش به خیر...

اولین بار که شکنجم کردند...

سروش میرزائیان:؟

غضنفر:

رفتم سلمونی، گفتم: جناب این ریش ما رو اصلاح کن. سلمونیه نمیدونم چی 

شد یکهو لبخندی زد که همه پس از این که میفهمند من غضنفرنم میزنند و بعد

لبخند شیطانی زد. بهم گفت: ‌خشک بزنم یا تر؟ 

گفتم: ‌یعنی‌چی، چه فرقی میکنه؟ گفت: ببین، اونایی که وقتی بچه بودن

  اوضاشون خراب بوده، تر می‌زنند، ولی اونایی که سابقشون پاکه خشک

می‌زنند. 

بهم برق خورد و گفتم:‌ یعنی چی آقا؟! معلومه که باید خشک بزنی! یارو

هم شروع کرد همینجور شروع کردخشک خشک به تراشیدن. یکم که گذشت،

گفتم:وایسا وایسا

داره داره یک چیزایی یادم میاد!
 

سروش میرزائیان:

راستی یک چیزی میگم ناراحت نشید:لهجه تون از اول چت تا حالا خیلی بهتر

شد...

غضنفر:اولین کِسی بُدی که بُم گفتی ه ها!!!

مو خیلی دوسِت دارُم چو  مو رو خیلی دوست داری!!!

بلاگ پرورش اندامه رو هم خیلی دوست دارُم...

سروش میرزائیان:منظورتون همون پرورش علامه هست؟

غضنفر:اره...از همتان به کل جهان دوست دارُم...

***

سروش میرزائیان:دوستان عزیزم.از این که وقتتونو گذاشتین و مصاحبه ی ما رو

خوندین خوشحالم...

حتما نظرتونو بنویسید.


همه شو خودم نوشتم و از سایتی جایی نگرفتم مگر اون قسمت های جوکش ... (من نه ها میرزاییان )

امیدوارم خوشتون اومده باشه...

ادامه دارد...


نظر


یادتون


نره...



منبع :



پرورش.علامه





نوع مطلب : خنده دار، 
برچسب ها :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 

پیچک